ارسال شده توسط سیدعلی در تاریخ: ۰۶ تیر, ۱۳۸۷
زنگ درخونه رو میزنن وبابا که میره درو باز کنه و آقای صفاری که پشت دره و پوسترای همایش چشمه جاری رو اورده با اون عکس قشنگ که همیشه همینجوری دیدیش و تو که هفت سالت بوده و دوتا هفت سال از اون هفت سالگیت میگذره هنوز با همین قیافه اونو به یاد می [...]