ارسال شده توسط سیدعلی در تاریخ: ۰۸ مرداد ۱۳۸۷
نشستن و به حرف های سخنران گوش دادن، ذهن را مجبور می کند تا برای فرار از خواب به فکرهای دور و نزدیک پناه ببرد. فکرهایی که در هوای اطراف ما شناور هستند، مثل امواج، بادها و گرد و غبار. از این سو به آن سو می روند و گاه نیمی در یک ذهن و نیمی در ذهن دیگر فرو می روند
اگر این طور شود و فکری هم زمان در ذهن دو یا چند نفر فرو برود، آن وقت باید تمام کارها را تعطیل کرد و دنبال این افتاد که کدام تکه از این فکر در سر چه کسی جا گرفته و بعد باید سعی کرد تا آن ها را یک تکه کرد. حتی ممکن است که فکرهای گونه گون یا تکه تکه شده در افراد یک مکان ظاهر نشوند.
در این میان، باید توجه کرد که فکرها به طور معمول از راه چشم ها وارد می شوند و من این نکته را بعد از تحقیق و تامل فراوان کشف کردم. به همین دلیل، فکرها گاه گونه گون و گاه تکه تکه می شوند، چرا که چشم ها با هم فرق دارند. برای مثال فکری که از دریچه یک چشم سیاه با مژه های بلند و ابروهای به هم پیوسته داخل می شود با فکری که از دریچه چشمی عسلی آمده است، فرق دارد. اولی حتما یک فکر گونه گون است ولی دومی فکری تکه تکه است، چرا که عسل چشم های عسلی تکه ای از فکر را به خود می گیرند که دیگر در دسترس کسی نیست.
اما اگر چشمی بی رنگ باشد، اوضاع کمی فرق می کند. بی رنگ نه به معنای رنگ نداشتن بلکه به معنای رنگ گرفتن از هر چیزی است. بعضی چشم ها طوری هستند که رنگ لباس صاحبشان را به خود می گیرند. یک پیراهن سبز یا یک مقنعه طوسی آن چنان این چشم ها را تحت تاثیر قرار می دهد که همه رنگشان را از همان می گیرند.
این چشم های چند رنگ، فکرها را نسبت به رنگشان جذب می کنند و البته تنها این ها هستند که همه یک فکر را به طور کامل می گیرند؛ با عسل وقت عسلی شدن چشم ها، تکه های جدا افتاده، با سیاهی برخاسته از موهای سیاه، تکه های گونه گون و با سبزی پیراهن صاحبشان، بقیه فکر را جذب می کنند. متاسفانه چشم های بی رنگ کم هستند و وقتی کسی یک جفت از آن ها را پیدا کند، باید محکم بچسبد تا این گنج گران بها از دست نرود.
گفتم اگر فکری گونه گون شد، باید دنبال آن راه افتاد و تکه های از هم جدای آن را به هم وصل کرد. در این راه حتما با آدم های دیگری آشنا می شوید و چشم های جدیدی را کشف می کنید. همان طوری که من با آدم ها و چشم های زیادی آشنا شدم و نقش هر کدام را ضبط کردم.
شاید برای شما هم پیش بیاید که سر کلاس درس نشسته باشید و بعد به علت یک تلفن مهم یا دستشویی رفتن بیرون بروید، آن هم در حالی که فکری مدام توی ذهنتان وول می خورد. در نظریه انتقال فکر، ممکن است فکری که داخل ذهن کسی هست، در یک برخورد چشمی، داخل ذهن کس دیگری برود. مخصوصا اگر آن چشم عسلی باشد و تکه های فکر را به خودش جذب کند. مانند این اتفاق برای من افتاد. زمانی که برای جواب دادن به یک تلفن مهم، از صاحب چشمی که قبلا همراه با فکر دیگری پیدایش کرده بودم، از کلاس بیرون آمدم؛ فکری که توی ذهنم بالا و پایین می پرید، جذب جشم های نازنین شد. فکرم ساده بود و اساسش را از داستان کوتاهی به نام “من به یک لیلی محتاجم” گرفته بودم. البته در آن داستان کوتاه روی وجه ذهنی لیلی و جستجو به دنبال آن تکیه شده بود، ولی من بیشتر به جنبه های عملی این فکر توجه داشتم و افراد مختلف را داخل قالبی که از لیلی ساخته بودم، قرار می دادم تا نسبتشان را با قدر مطلق لیلی بسنجم.
ارتباط چشمی من و نازنین، باعث شد تا این فکر داخل چشم های عسلی او هم برود و آن طور که بعدها خودش گفت، ذهن او هم به دنبال یک مجنون باشد. در آن لحظه نه من و نه نازنین متوجه نشدیم که این فکر از ذهن من به ذهن او سرایت کرده و هر کدام مستقل از یکدیگر پی گیر فکرهای خودمان شده ایم.
اما همان طوری که گفتم، اگر فکری متکثر یا تکه تکه شود، باید دنبال بقیه آن فکر و صاحب آن چشم ها گشت تا ۲ یا چند نفری فکری را کامل کرد. به همین علت وقتی تلفن را جواب دادم و سر کلاس برگشتم، احساس کردم که دیگر جمع کردن و جستجو به دنبال لیلی، کاملا در ذهنم قرار نمی گیرد و هر بار گوشه ای از آن بیرون می زند.
نمی توانستم فکرم را جمع کنم و قدر مطلق لیلی هم دیگر آن چنان که معین کرده بودم، نبود. در قد مطلق ساخته ذهن من، سبزه بودن و چشم سیاه به همراه موهای قهوه ای یا سیاه بلند جزو عناصر کلیدی بودند اما حالا فکر می کردم که این لیلی می تواند چشم عسلی، پوست سفید و موهای شرابی یا زیتونی داشته باشد. سامانه دفاعی ذهن من در این گونه موارد به سرعت عیب با هجوم فکر خارجی را تشخیص می دهد اما این بار به عکس دیگر دفعات، با بی تفاوتی به این تغییر می نگریست؛ امری که علت آن را بعدا این طور تحلیل کردم که یک سامانه قوی تری فعال شده بود تا این تغییر فکری بومی و داخلی جلوه کند.
نکته دیگری که با آن مواجه شدم، تغییر جهت گیری قبلی ذهن من از بی عیب و نقص بودن فیزیکی لیلی به امکان معلول بودن او بود. نازنین عصا به دست می گرفت و ذهن من (که همین جا تشکری هم باید از او به عمل بیاورم) می خواست آمادگی پذیرش در آغوش گرفتن نازنین را به همراه عصاهایی زیر بغلش، فراهم کند و پذیرش این که احتمالا هرگز نخواهد توانست روی پاهایش بایستد و هنگام خداحافظی من را ببوسد، بلکه من باید خم بشوم و لب های او را که روی ویلچر نشسته است، ببوسم.
مساله پیش آمده بعدی، عدم وجود یک زیبایی فوق العاده و چشم گیر در نازنین بود. قدر مطلق لیلی ذهنی من، زیبایی فوق العاده ای را برای مصداقش ایجاب می کرد، ولی نازنین قیافه ای معمولی رو به زیبا داشت و با عرض شرمندگی باید بگویم اگر از میان دختران دور و برم در آن ایام دست به انتخاب می زدم، در میان انتخاب های اول نبود.
برای چند روز در ذهنم تکرار می شد: زیبایی ات برای خودت، من که عاشقم؛ و تا چند روز بعد از ارتباط چشمی با نازنین، هنوز نفهمیده بودم که به چه علت ذهنم آشفته شده است. احساس می کردم که جایی فکرم با شخص دیگری ممزوج شده است و باید تکه های مفقوده آن را پیدا کنم.
ارتباط دوم چشمی با نازنین، طولانی تر و البته روشن کننده بود. این در دفتر گروه نشسته بودم و برای یکی از اساتید پروژه ام را شرح می دادم که با صدای عصای نازنین، متوجه ورودش شدم. مستقیم به سمت جایی من و استاد نشسته بودیم، آمد و چند لحظه ای منتظر ایستاد تا توجه استاد و البته من، به سویش جلب شود. سلام کرد و از من و استاد پوزش خواست. منتظر بودم تا استاد از من وقتی بخواهد و اول جواب او را بدهد، ولی استاد بی توجه به معلول بودن او، از او خواست که ۲۰ دقیقه دیگر برگردد. نازنین هم با لبخند اجازه خواست همین جا بنشیند.
ـ از نظر من مانعی نداره، به شرطی که آقای طباطبایی هم موافق باشند چون فکر می کنم بحث پروژه ایشان برای طرح شما هم مفید باشد و البته تا اندازه ای مشترک!
ـ نه استاد، چه اشکالی داره؟ بحث محرمانه ای که نیست.
بعدها از نیروی قوی تری که تمامی ذهن ها را هدایت می کند، تشکر کردم، چرا که موقع انتخاب پروژه، موضوعی نزدیک به طرح نازنین را به ذهنم رهنمون شده است.
ـ ممنون! پس من هم استفاده می کنم از بحث شما.
اولین جلسه من و نازنین به این شکل آغاز شد، حالا می توانستم هر از چندگاهی نگاهم را از استاد بردارم و به چشم های عسلی ای نگاه کنم که به من نگاه می کردند. عصاهایش را به میز کنارش تکیه داده بود و خودش هم روی مبل نشسته بود، با دستی زیر چانه و انگشتی که روی لب هایش مانده بود.
عسل چشم هایش، لحظه ای از دزدیدن فکرها غفلت نمی کردند و به سرعت چند پیشنهاد و ایده را که می خواستم در ادامه گفت وگو با استاد مطرح کنم، کش رفتند و روی زبانش گذاشتند تا آن ها را بگوید.
چند بار می خواست از دهانم در بیاید که این ایده های من است، ولی چون او بهتر از من بیانشان می کرد، چیزی نگفتم. در حقیقت دلم نمی آمد که حرف زدنش را قطع کنم.
ـ من فکر می کنم اگر آقای طباطبایی شما را به عنوان همکار پروژه اشان انتخاب کنند، کارشان راحت تر می شود. نظر شما چیه؟
ـ خواهش می کنم استاد، من هم اتفاقا دنبال همکار می گردم ولی من حتی رشته ایشون رو نمی دونم و این که به پروژه من مربوط می شود یا نه؟
ـ خانم رضوی هم رشته شماست اما توی این دانشگاه درس نمی خونه. دانشگاه تهران هستند ولی این جا فعالیت علمی می کنند.
ـ خوب خیلی خوبه. نظر خود شما چیه؟ می تونید همکاری کنید با من؟
ـ نظر خاصی ندارم. راستش من یک طرحی را انتخاب کرده ام و ولی خیلی وقته دارم روی آن کار می کنم. باید ببینم که تا چه حدّی با کار من سازگار است.
به این ترتیب، استادی که حالا دعایش می کنم، زمینه ساز ارتباط بعدی من و نازنین شد و جلسات بعدی را پایه ریزی کرد.
نازنین برای راحت تر انجام دادن کارهای طرح خود، تسهیلاتی را از امور جانبازان و معلولین گرفته بود که یکی از آن ها، اتاق اختصاصی ای در دانشگاه بود، جایی که مکان ارتباط های بعدی من و او شد.
فکرها وقتی از طریق چشم ها داخل شوند، اندکی از ذهن شخص تاثیر می گیرند. همان طور که رسانه بر پیام جابجا شده اثر می گذارد. این را از اولین بحث علمی ای که با هم کردیم، متوجه شدم. من، اگر چه همانی را می گفتم که او می گفت، اما او بیشتر از آن چه من می گفتم جواب می داد و این به دلیل تغییرات پیام در هنگام جابجایی و بعد از آن بود. مسلماً اگر این پیام از طریق زبان یا آن طور که بعدها منقل شد، از طریق لب ها، منتقل می شد، تغییرات دیگری می کرد.
بار سوم که با نازنین برخورد کردم، اولین قرار آگاهانه و نقطه پایان قرارهای غیرمنتظره بود. این بار به دعوت او داخل اتاق اختصاصی اش شدم و با هم به گفت وگو نشستیم. اتاق کوچک و پرتی بود که ته یک راهروی نسبتاً طولانی قرار داشت و برای رسیدن به آن می بایست از سوی سطح پوشیده شده از مرمری سفید می گذشتم و با همین عبور، ناخودآگاه خبر ورود قریب الوقوع خودم را به فرد یا افراد داخل اتاق می دادم.
دیوارهای خلوت اتاق تنها با یک آیینه قدی تزیین شده بود، تنها تزیین آن اتاق ساده که نازنین می توانست سر و وضعش را در آن مرتب کند، عصاهایش را محکم به دست بگیرد و بعد، برای به دام انداختن فکرها از اتاق بیرون بیاید. البته در مورد فکرها باید این نکته را اضافه کرد که تا آب نباشد، بهترین ماهی ها هم یارای زندگی ندارند و به قول نازنین، تا چشمی نخواهد جذب عسل چشم های او شود، اتفاقی نمی افتد و فکری رد و بدل نمی شود.
اولین جلسه مشترکمان را سر میز کوچک دو نفره ای که داخل اتاق نازنین بود، برگزار کردیم و البته هنوز هم آن میز را نگه داشته ایم. در انتهای این جلسه بالاخره فهمیدم که چه کسی فکرهای من را دزدیده است.
حالا که در مقابل شما دوستان عزیز ایستاده ام و شرح ماوقع را می دهم و البته نازنین هم که دوستان من خوب ایشان را می شناسند، حضور دارد؛ می توانم بگویم اساس تئوری ای که امروز با عنوان ارتباط چشمی معروف است و به شهادت متخصصان ارتباطات، از نظریه های مطرح در زمینه ارتباطات و رسانه های حامل پیام است، را در همان ایام دانشکده و با کمک خانم دکتر رضوی یا همان نازنین عزیز پایه ریزی شده است.
در انتهای جلسه سوم، ارتباط چشمی ما به ارتباط جسمی و عاطفی تبدیل شده بود . من فهمیده بودم که چرا نمی توانم قدر مطلق لیلی را درست تبیین کنم، چرا که این قدر مطلق را در مجموعه اشتباهی جستجو می کردم. مثل این که شما در مجموعه اعداد صحیح، به دنبال صفر بگردید، جایی که در آن وجود ندارد، بلکه باید مجموعه اعداد طبیعی را بگردید، جایی که نازنین با تمام وجود، وجود دارد.
به عنوان خاتمه، باید بگویم چیزی که در نظریه ارتباط چشمی مهم است، پیامی است که رد و بدل می شود. پیامی که ۳۰ سال قبل میان چشم های ما ردّ و بدل شد، با گذشت این سال ها، هر روز دوباره ارسال و دریافت می شود. و من تنها با یک نگاه به نازنین به او می گویم که چقدر به بودن او محتاج هستم و او نیز با این پیام که مجنون بودن من را می پسندد، پاسخ می دهد.
همین لحظه هم چشم های عسلی نازنین می گویند که تمایلی به بیان جنبه های مجنون خواهی، لااقل در این لحظه ندارد، چرا که از ۳ ساعت روی ویلچر نشستن خسته شده است و شاید وقتی دیگر، او هم مسائل مانده را بیان کند و چگونگی شریک شدنش را با من در گرفتن جایزه علمی نظریه ارتباط چشمی بیان کند.
سیدعلی پورطباطبایی
بازنویسی نهایی: تیرماه ۱۳۸۷
——————————
این داستان تاکنون در دو محفل داستانی خوانده شده است. در خانه داستان قم به علت اینکه خیلی علمی، تخیلی بود، مورد توجه قرار نگرفت و در جلسه هفتگی آکادمی فانتزی به علت اینکه میزان عناصر علمی، تخیلی آن کم است، مورد انتقاد قرار گرفت. اما یکی از دوستان اکادمی فانتزی، اسم جالبی روی ان گذاشته است: علمی تخیلی نرم با چاشنی رومنس!
1 | مهدیه
۱۰ مرداد ۱۳۸۷ در ساعت ۸:۴۱ ق.ظ
یادمه اینو تو وبلاگ پرشن بلاگه که خوندم هیچی نفهمیدم
خب دوباره هم همین اتفاق افتاد
نمیشه یه شرحی براش بنویسید که آی کیو پایین ها هم یه بهره ای ببرن؟
2 | پاییز
۱۲ مرداد ۱۳۸۷ در ساعت ۱۰:۱۲ ق.ظ
سلام … از بس این داستانتون طولانی بود من حوصله ام نکشید همش را بخونم … اما یه زمانی بود وقتی که جوونتر بودیم من و این خانم سلیبناز فکر های هم را نه با نگاه بلکه فقط با کنار هم راه رفتن می قاپیدیم !!! چه روزای فکر قاپونی بود اون روزا ![]()
3 | مهدیه
۱۵ مرداد ۱۳۸۷ در ساعت ۷:۰۸ ق.ظ
من منتظر جواب بودما
آخه هر چی فکر می کنم
می بینم
قدر مطلق ایکس واسه ایکس های بزرگتر مساوی صفر میشه ایکس و قدر مطلق ایکس واسه ایکس های کمتر از صفر میشه قرینه ی ایکس
حالا موندم چطور از یه آدم میشه قدر مطلق گرفت
یا مثلا اگه می خواین برید سراغ مقدار صحیح و کاری به بقیه ش نداشت
خب چرا انقد دور قدرمطلق دور بزنیم
میشه جزء صحیح گرفت
اون نظریه نگاه ها رو هم قبول ندارم
خود شما که شغلتون …
مثلا اگه قرار باشه هر تیتر یا سوژه یا هر مورد دیگه ای رو با نگاه قاپید که دیگه نون خوردن کساد میشه، نمیشه؟
4 | امین فارسی
از ایدهی ناب و نحوهی فضاسازی داستان لذت بردم (:
و البته با این بند کاملن موافقم چون تجربهی شخصی خودم هست:
گفتم اگر فکری گونه گون شد، باید دنبال آن راه افتاد و تکه های از هم جدای آن را به هم وصل کرد. در این راه حتما با آدم های دیگری آشنا می شوید و چشم های جدیدی را کشف می کنید. همان طوری که من با آدم ها و چشم های زیادی آشنا شدم و نقش هر کدام را ضبط کردم
/
از نظر من کلمات هم روح دارند ، یک چیزی شبیه چشم ما آدمها (: